تو هميشه با مني.....!!

من مي تونم يه شعر بگم از دل شب تا لب رود
از چشاي شاهزاده ها وقتي که هيچ عشقي نبود
کافيه دلم بخواد واژه ها تو دست منن
وقتي که لکنت مي گيرم به جاي من حرف مي زنن
حيف که نمي شه با تو باز دوباره زندگي كنم
نمي تونم تا روز مرگ هر چي که تو بگي كنم
حيف که نشد فقط يه بار تکيه به شونه هات کنم
فقط يه بار از ته دل بشينم و نگات کنم
از تو حياط چشم تو سهم من اب پاشي نبود
حيف که خوشي گاهي مياد به ما دوتا سر مي زنه
وقتي مي ره دوباره غم مهمون چشم هاي منه
به تو نمي شه دل سپرد تو که فقط يه خواهشي
نمي دونم که تو چرا مي خواهي ازم جدا شی
از تو چشات مي فهميدم دلت شکسته دلخوري
به جاي عشق و عاشقي حالا پر از تنفري
با التماس مخمليت يه حس ناب شکفته شد
چه شعرهايي به خاطرت چه لحظه هايي گفته شد
درسته که تو رفتي و سري به من نمي زنی
ولي بذار خيال کنم که تو هميشه با مني!
+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر ۱۳۸۷ ساعت 11:5 توسط تنـــــــــــها
|