
نگاهي کرد سوي من
نگاهش صدها زبان داشت
با گامهايي نرم و آرام آمد به سوي من
شروع کرد بدون پيشگفتار:
"مي شوي يار من؟"
پرسيدم :"چرا من؟"
گفت:"ز تو بهتر نيافتم
از هر نظر افسونگري
همه نگاهها به سوي توست."
با پوزخندي گفتم:"او هم همين را مي گفت
مي گفت افسونگري. بگفت بهتريني
مي گفت چشم مستت به دلها جام مي دهد..."
پرسيد:"که را مي گويي؟"
گفتم:"همانکه خود را يار ميزد.
همانکه عشقش دروغ بود.
همانکه مي گفت بي تو خواب ندارم ولي بي من آرام خفته بود.
اگر چه من حتي يک لحظه هم نياسودم.
چه مي شود کرد؟
رسم عاشقي اين است
چشم کور من عاشقش بود."
نگاهي کرد سوي من
با لبخندي گفت:"باور کن من او نيستم.
من کنارت مي مانم
براي هميشه
کاري مي کنم که حسد ورزند به عشق ما..."
گفتم:"نه من به خودم و او قول دادم
که بعد از او به اين دنيا دل نبندم
کسيکه همه شادمانيم از او بود
بي او هرگز نمي خنديدم."
نگاهي سوي من انداخت و رفت
دور شد از ديدگانم
با اينکه مي رفت گفت:"درس وفا به من دادي."
آرام زمزمه کردم:
"کاش او هم بود و درس وفا از ما مي آموخت."