از لحظه اي که تو اي محبوب زيبايم پيش چشمان عاشقم به ابديت پيوستي،خنده با لبانم بيگانه شد ، شادي از من روي برگرداند و اشک همدم شبهاي تنهايي ام.

از زماني که دستان مهربانت از ميان دستانم گذشت و روي خاک اين موجود سرد و بي احساس

افتاد،کتاب سرنوشتم پر شد از علامت سؤال ...

 من خود را مسئول اين اتفاق مي دانم.اين من بودم که تو را با طناب عشق به دار آويختم....اي کاش تو را نمي ديدم تا هرگز عاشقم نشوي.

مهربان من تو چون شکوفه هاي بهاري خاطراتم زيبا و دوست داشتني هستي.

اکنون هر لحظه دستانم انتظار دستانتو را مي کشد و جاي خالي بوسه ات هردم روي لبانم آتش مي گيرد و قلبم را مي سوزاند.

بر آيينه نگاه نمي کنم،چرا که هرگاه بر آن مي نگرم و تو را کنار خود نمي بينم خاطرات گذشته از چشمانم سرازير مي شود و روي گونهایي که روزي بوسه هايت گرمی بخش آن بود،مي ريزد.

حتي اين قاب عکس کوچک هم با من سر دشمني دارد،ديگر چون گذشته عکس تو پيش عکس من نيست و چه دردي از اين بالاتر که تو را نزديک خود نبينم.

تنها اميد زندگي من،خاطرات توست و تنها آرزويم اين است که روزي به ابديت عشق بپيوندم و با تو اي بهترين عاشق،يکي شوم.

تو هميشه با مني.....!!

 

من مي تونم يه شعر بگم از دل شب تا لب رود   

از چشاي شاهزاده ها وقتي که هيچ عشقي نبود

کافيه دلم بخواد واژه ها تو دست منن 

وقتي که لکنت مي گيرم به جاي من حرف مي زنن 

حيف که نمي شه با تو باز دوباره زندگي كنم

نمي تونم تا روز مرگ هر چي که تو بگي كنم

حيف که نشد فقط يه بار تکيه به شونه هات کنم

فقط يه بار از ته دل بشينم و نگات کنم

از تو حياط چشم تو سهم من اب پاشي نبود

حيف که خوشي گاهي مياد به ما دوتا سر مي زنه

وقتي مي ره دوباره غم مهمون چشم هاي منه

به تو نمي شه دل سپرد تو که فقط يه خواهشي

نمي دونم که تو چرا مي خواهي ازم جدا شی

از تو چشات مي فهميدم دلت شکسته دلخوري

به جاي عشق و عاشقي حالا پر از تنفري

با التماس مخمليت يه حس ناب شکفته شد

چه شعرهايي به خاطرت چه لحظه هايي گفته شد

درسته که تو رفتي و سري به من نمي زنی

ولي بذار خيال کنم که تو هميشه با مني!

واسه دریای ترانه تو بیا ساحل بسازیم
بیا از دلای سوخته ما دوباره دل بسازیم

بسازیم ترانه عشق واسه قلبای شکسته
تو بااون صدای سازت من با این صدای خسته

آخه داغ بی صدایی رو تن ترانه مونده

خیلی وقته هیچ صدایی واسه عاشقا نخونده