
از لحظه اي که تو اي محبوب زيبايم پيش چشمان عاشقم به ابديت پيوستي،خنده با لبانم بيگانه شد ، شادي از من روي برگرداند و اشک همدم شبهاي تنهايي ام.
از زماني که دستان مهربانت از ميان دستانم گذشت و روي خاک اين موجود سرد و بي احساس
افتاد،کتاب سرنوشتم پر شد از علامت سؤال ...
من خود را مسئول اين اتفاق مي دانم.اين من بودم که تو را با طناب عشق به دار آويختم....اي کاش تو را نمي ديدم تا هرگز عاشقم نشوي.
مهربان من تو چون شکوفه هاي بهاري خاطراتم زيبا و دوست داشتني هستي.
اکنون هر لحظه دستانم انتظار دستانتو را مي کشد و جاي خالي بوسه ات هردم روي لبانم آتش مي گيرد و قلبم را مي سوزاند.
بر آيينه نگاه نمي کنم،چرا که هرگاه بر آن مي نگرم و تو را کنار خود نمي بينم خاطرات گذشته از چشمانم سرازير مي شود و روي گونهایي که روزي بوسه هايت گرمی بخش آن بود،مي ريزد.
حتي اين قاب عکس کوچک هم با من سر دشمني دارد،ديگر چون گذشته عکس تو پيش عکس من نيست و چه دردي از اين بالاتر که تو را نزديک خود نبينم.
تنها اميد زندگي من،خاطرات توست و تنها آرزويم اين است که روزي به ابديت عشق بپيوندم و با تو اي بهترين عاشق،يکي شوم.


