|
بیهوده دل خود چه کنی خوش به سرابی
کو غنچه لبی سرو قدی چشم سیاهی در سایه ی سروی و لب چشمه ی ابی ان دم که به معشوق توانیم رسیدن خو د لحظه ی مرگ است و عجب لحظه ی نابی
|
|
بزن رفیق که با ناله ی سه تار بگریم
به سوز ساز تو چون ابر نو بهار بگریم بزن رفیق که در روزگار یار ندیدم ز یار شکوه کنم یا ز روزگار بگریم
|

ای کاش زبان نگاهم را می دانستی
و با این همه سکوت
مرا به خاموشی متهم نمی کردی
کاش می دانستی من همیشه
با زبان چشمانم با تو سخن می گویم
چشمانی که از ندیدنت
سیل ها دارند برای جاری ساختن
سخن ها دارند برای گفتن
غزل ها دارند برای از تو سرودن و
عشق ها دارند برای از تو فریاد کردن
کاش می دانستی که من تو را
دوست دارم
کاش می دانستی....
سعی کن تنها باشی زیرا تنها بدنیا اومدی و تنها از دنیا خواهی رفت
بگذار عظمت عشق را درک نکنی...
زیرا انقدر عظیم است که تو را نابود خواهد کرد
بگذار خانه ی عشقت خالی از وجود باشد زیرا اگر عشقی در ان منزل کند
به ویرانه های ان هم رحم نخواهد کرد
اما اگر عاشق شدی سعی کن تنها یک نفر را دوست داشته باشی
سعی کن عشقی که داری عشقی پاک باشد.
با خنده ی او بخند و باگریه اش گریه کن
و تنها برای عشق خود قدم بردار...![]()
|
|
عشق یعنی خاطرات بی غبار دفتری از شعر و از عطر بهار عشق یعنی یک تمنا یک نیاز زمزمه از عاشقی با سوز و ساز عشق یعنی چشم خیس مست او زیر باران دست تو در دست او عشق یعنی ملتهب از یک نگاه غرق درگلبوسه تا وقت پگاه عشق یعنی عطرخجلت...شورعشق گرمی دست تودر آغوش عشق عشق یعنی"بی توهرگز"...پس بمان تا سحراز عاشقی با او بخوان |

