اشک غم

ای بی وفا ز داغ تو در دل شــــرر فتاد وز دیده اشک غـــــم ز جفایت ثمر فتاد
جورم چنان به دل بنمودی که قلب من گــــــــــردیده پاره پاره و از تن بدر فتاد
دانستم ای خـــــدا! کـه ندارد محـبتی با من، ولی ز روی عـــــداوت به بر فتاد
بگـرفت عجب باده ی سرخ از جگر من زآن تیر، کــــه بر قلب مـنِ پر شرر فتاد
عمــرم گذشت و حیف ندیدم وصـال او آخر چه عشق بود کـه بر مـن قدر فتاد
"سائس"! ندانم ازچه بگویم: زظلم او؟ یا آنکه ازعذابی که از وی به سر فتاد؟
گر طاقت وتوان من ازدست رفت، لیک
مهــرش نباید از دل و جـــانم بدر فتاد