
چگونه فراموش کنم تو را ؟
تو را که از خرابات جهالت به قصر سفید عشق هدایتم کردی و
عاشقی بی قرار و یاری با وفا برای خود ساختی.
آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی و برای اشک های او شانه هایت را ارزانی داشتی
با صداقت عاشقانه ات دلش را بدست آوردی.
چگونه فراموش کنم تو را ؟
که سالهاست در خیالم سایه ات را می دیدم و طپش قلبت را حس می کردم.
به جستجوی یافتنت بدرگاه پروردگارم دعا می کردم که خدایا پس کی او را خواهم یافت؟
چگونه فراموش کنم تو را ؟
که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم برایم تمامی اسم ها بیگانه شده اند.
همه خاطره ها مرده اند.
دستم را به تو می دهم ! فکرم را به تو می دهم ! بازوانم را به تو می بخشم و
نگاهم از آن توست ! و شانه هایم که نپرس دیگر با من غریبه اند و تمامی لحظه ها تو را می خواند و
برای عطر نفسهایت دلتنگی می کند.
چگونه فراموش کنم تو را ؟
که قلم سبزم را به تو هدیه کردم که نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشد !
پیشترها سبز را نمی شناختم بهتر بگویم با سبز بیگانه بودم سبز را با تو شناختم و دلم می خواهد که با یاد تو همیشه سبز بنویسم ! دستت را به من بده ! فکرت را به من بده ! سرت را روی شانه هایم بگذار و بگذار عطر نفسهایت را میان هم تقسیم کنیم !!!!!