رفاقت

                             

  وقتي چشمام پر اشكه وقتي قلبم بي قراره

وقتي پابه پاي ابرا چشم من بارون مي باره

وقتي مثل يه پرنده ميرم و گوشه مي گيرم

وقتي با نبودن تو توي هر لحظه مي ميرم

با يه حس عاشقونه انتظار تو رو دارم

من يه ماهي تو يه دريا تو كه نيستي بي قرارم بي قرارم

وقتي خواب تو مي بينم خواب عاشقونه ي تو

وقتي كه قطره ي اشكو مي بينم رو گونه ي تو

وقتي قلب عاشقم رو پيش پاي تو مي ذارم

وقتي كه بلور اشكو واسه تو هديه مي يارم

با يه حس عاشقونه انتظار تو رو دارم

من يه ماهي تو يه دريا تو كه نيستي بي قرارم

 

 

هرگز عاشق نبوده ای...

نگاه کن ! کدام شعر تو ستایشگر حضور معشوق است؟

شاید دروغ نبود...

شاعر نبوده ام و دلداده...

شاید هنوز در تکامل کودکانه خویش،

 واژه هایم مدح باران است و برگ و حقیقت!

و گمشده ام، هرگز، غمزه چشمان یاری نبوده است

که میدان مبارزه ام، دایره تنگ مردمک اش باشد

و این فواره جاودانه، که جاری ام می گرداند در رگهای اشیا...

مرا مسافری می خواهد

که وطنش سفر است

 و توشه اش، شوق دیدن!

در من متولد نشده که در قصه دلدادگی پیر شود

شوق مالکیتم نمی بخشد که در حصارهای حسادت

به نفرت آغشته ام کند

من، از او آفریده شده ام!

و هم مسلکم کرده است با خلوص سیال ذرات

نمی دانم در درون شما چه نام دارد،

اما من،

نام این فواره را، عشق گذاشته ام!

 عشقم

 

 تـــــــورا دوســــــــت دارم ...

 

ولــي هــــــرگــــز برايت اشک نــــــــخواهم ريخت

 

  تــــــــو را دوســــــــت دارم ...

 

ولـــي هـــرگز گـــل سرخ برايت هــــديه نـــخواهم اورد

 

  تـــــــــو را دوســــــت دارم ...

 

ولــــي هــــــرگــــــز نــــخواهــــــم گفت

 

تــــــــــو را دوســــت دارم ...

 

ولـــي هـــــرگز درآتشه عشقت نـــــخواهم ســـوخت

 

تـــــــــو را دوســــت دارم ...

 

ولـــي هـــــرگز برايت نخـــــواهم مرد هيـــــچ ميداني چرا ؟!!

 

چــــون بـــا اولين نـــــــــــگاه ...

 

اولــــين قـــــطره ي اشک در دلـــــــــم ريخت

 

چـــــون بـــا اوليــــــن نـــــــــگاه ...

 

از عشق تو ســــــوختم و اکــــنون خاکسترم باقی مانده است

 

چــــون بــــا اوّلــــین نـــــــــگاه...

 

 قــلـــــب مـــــن از حــــــرکـــــــت ايـستــــاد.